عاشق بی عشق

هجوم عاشقانه در لحظه هایم

بید عاشق

مثل بیدی شده ام

که مجنون بود؛

اما جنون نداشت

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 13:31  توسط عاشق بی عشق  | 

نبودن هایت

رویای خیس من است

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم مهر 1390ساعت 13:43  توسط عاشق بی عشق  | 

تقدیر

عطش های قدیمی ندیدنت تمام شد!

دیدمت.

من نقاشی زیبای خداوند را دیدم

من کنارت نشستم و از نزدیک قلب مهربانت را حس کردم

همه ی اینها تقدیری بود که خدا برایم رقم زده بود

همان تفألی که قبل از سفرم

خبر از تو به من می داد...

فعلا سیراب ام...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 22:48  توسط عاشق بی عشق  | 

گناه کبیره

با خودم عهد بسته ام که بی وضو به صدایت گوش ندهم...

لمس صدایت بدون وضو 

گناهی است کبیره!

این قانون دل من است...

قانونی که 

احساس دوست داشتنت 

برایم وضع کرده

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 10:55  توسط عاشق بی عشق  | 

آب باش

خشک

شد

گلویم،

از بس که صدایت کردم.

آب باش...

نگذار که در نبود صدایت بمیرم...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 9:45  توسط عاشق بی عشق  | 

امان ام را بریده اند

امان ام را بریده اند،

این نفس هایی که تو را به یادم می آورند...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 9:43  توسط عاشق بی عشق  | 

مساله

رسیدن؛ نرسیدن

نه،

مساله این نیست.

دوست داشتنت بزرگترین مساله زندگی من است...

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 9:19  توسط عاشق بی عشق  | 

خواب...

ساعت اتاقم خوابیده

ساعت دلم هم همینطور

بهتر است که همچنان به این خواب ادامه دهم...

دیگر خسته شدم از بس که ثانیه ها نبودنت را فریاد زدند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 6:36  توسط عاشق بی عشق  | 

چرا بیدار شدم؟

من داشتم خواب می دیدم...

من داشتم خواب او را می دیدم،

لعنت به من...

چرا این خواب تمام شد؟

چرا بیدار شدم...؟
...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 7:23  توسط عاشق بی عشق  | 

نیاد

نیاد

نیاد روزی که دلم

از دل تو 

دور باشد

نیاد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1390ساعت 7:23  توسط عاشق بی عشق  | 

کوک ساعت

من از کوک کردن ساعت می ترسم

من از بیدار شدن واهمه دارم

لطفا کسی من را بیدار نکند...

شاید وقتی که خوابش را می بینم؛

با صدای زنگ ساعت از رویای تماشایش...

بیرون شوم

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم شهریور 1390ساعت 8:36  توسط عاشق بی عشق  | 

بعد از تو...

من

بارها

بعد از تو

تنها، 

از آن ایستگاه گذشتم

به هوای دیدن دوباره ات...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت 2:0  توسط عاشق بی عشق  | 

چرا؟

آرام جان من...

چرا شب؟

چرا تاریکی؟

چرا خیالت؟

چرا حضورت نیست؟

چرا با اینکه نیستی ولی در تک تک لحظه هایم

حست می کنم...

چرا همیشه هستی؟

ببین... ببین... 

ببین که توهم تصویر نازت، 

خیالت

چه با من می کند...

گمانم

پروازم نزدیک است... 

و شب

قرار ماست

یادت بماند

حتی اگر نبودم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 13:23  توسط عاشق بی عشق  | 

جاده ها


آهای جاده ها
صدای من را می شنوید؟
من دنبال خروجی این اتوبان ام...
شرق و غرب اش
فرقی نمی کند
خروجی که بیان
عین و شین قاف در آن باشد

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 17:55  توسط عاشق بی عشق  | 

بی حوصله

آشفته ام در این بیابان 
بی تو...
دلواپسم برای روزهای تو
در آن شهر غریب
از آینه های مقابل ات.
دلتنگم...
دلواپست
بی امان
بی پیوسته
نفس نفس زنان
بی حوصله
یادت می کنم....
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 1:57  توسط عاشق بی عشق  | 

مرگ

صدای پرسه هایش را اطرافم می شنوم

مرگ،

دنبال من است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 18:27  توسط عاشق بی عشق  | 

دوباره دیدمت

از وقتی که دوباره دیدمت،

همه را تو می بینم

و تو را مثل هیچ کس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مرداد 1390ساعت 1:32  توسط عاشق بی عشق  | 

از که گله داشته باشم

نمی دانم از که گله داشته باشم

از واژگان به جرم سرازیر نشدنشان بر کاغذی بی رمق؟

از پرنده ی خیالی که بر فراز کوی تو نمی چرخد؟

یا از قاصدکانی که بی خبر از دیار تو می آیند؟

و شاید هم از نسیمی که دیگر وسوسه تو را در جانم نمی ریزد؟

ظلمت شب برایم ملال آور است

وقتی که ستارگان قصه عشق تو را با کلامی که در دیدگانشان جاری است و

با حجمی از اندوه بر سرم آوار می کنند.

این روزها خاک بوی تربت پاکت را از من دریغ کرده و

آب ناجوانمرانده از جلوه ی رخسار افسونگرت دست کشیده

اما قلب من بی نیاز از تلنگرهای سرد حروف

پندار پاکم بی پرنده ی خیال و دوست افسونگر آب

ثانیه ها را قربانی لحظه ی وصال تو می کند

خاطر سبزت

بی نیاز از قصه ی اختران حسود که

یک لحظه چشم از رخسار ماهت برنمی دارند و

بی هیچ سختی از قاصدکان لب بسته

 که بیراهه را بارگاه تو می خوانند

در من جاری است

در راه وصل تو من از یاری ستارگان راه بلد و

قاصدکان قصه گو بی نیازم

زیرا در پشت نقاب خورشید

به خیال تو ره یافته ام

و در کلام طبیعت به کوی تو سرک کشیده ام.
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 2:16  توسط عاشق بی عشق  | 

شعر و شاعر مورد علاقه؟

سلام.

می خوام یه ساختار شکنی بکنم.

تا به امروز تمام مطالب و پست هایی که تو وبلاگ نوشتم همش شعرهای سپیدی بوده که خودم نوشته بودم و تو این وبلاگ بعضی از اونا رو میذاشتم که از نظرات شماها هم استفاده کنم.

اما

امروز می خوام بر خلاف سبک همیشگیه وبلاگ از شما یه سوال بپرسم؟؟؟

شعر مورد علاقتون چیه؟ شاعر مورد علاقتون کیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اسفند 1389ساعت 1:23  توسط عاشق بی عشق  | 

محو می شوی...

آمدی دوباره در خیالم

زیر هجوم مبهم خاطره ها

نمی دانم چرا هیچ وقت نمی توانم شکل زیبای صورتت را در ذهن نگه دارم

عجیب است

به محض اینکه از جلوی دیدگانم محو می شوی

طوفان توهم انگیز وجودت به سمت هجوم می آورد

و دیگر نمی توانم تو را به خاطر آورم

پس پیوسته با خود تکرار می کنم: خیالت، خیالت، خیالت...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 1:1  توسط عاشق بی عشق  | 

ندیدمت...

وا مانده ام از رسیدنت

جا مانده ام از دیدنت

نیستی ولی در دلم آشیانه ای ابدی ساخته ای

آشیانه ای که خدا به آن نظر دارد

دیوارهایش بوی عشق می دهد و با فولاد وابستگی ما بنا شده

تمام این ها حکایت از تو دارد

تویی که به زندگی رنگ بخشیدی و به دل من، غم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اسفند 1389ساعت 1:1  توسط عاشق بی عشق  | 

در جستجوی...

در این جنگل پر هیاهو و شلوغ به دنبال آرامش می گردم. 

آرامشی به بزرگی خدا، 

به معصومیت تو...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 2:13  توسط عاشق بی عشق  | 

حرف هایی برای نگفتن

حرف هایی برای نگفتن

در اعماق وجودم ریشه دوانده

چه واژگان ساده ای:

عشق، زندگی، عشق، زندگی...

دوباره عشق

حروف محصور

کلماتی که در قلبم به اسارت گرفته شده اند

ندامتی همیشگی

از آن همه تصمیم عاقلانه برای نگفتن!

به چه می نازی؟

به منطق احمقانه ات!

همان که سرت را مثل ماهی زیر آب گرفته!

به حرف های نگفته ات...؟

همان که قلبت را زیر هجوم خود گرفته...؟

افتخار مکن.

سرت را بالا نگیر.

سخت است گفتن جمله ی کوتاه "باختن"

نابودی است

اما تو دچار این حس شده ای.

راحت بگویم:

تو باخته ای...

در برابر عشق

ای من؛

بازنده

انتخاب احمقانه کن!

فریاد بزن!

بی هیچ منطقی...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم بهمن 1389ساعت 14:41  توسط عاشق بی عشق  | 

توصیف تو...

آه عزیزم...

هیچ چیز مثل تصور خیالت غصه های مرا تسکین نمی دهد

زندگی ام...

افسوس از بوسه ی خیالت در تصویر ذهن

شیرینم...

اگر بگویم آرامش مطلق است تماشای سیمای تو در قاب فکرم،

به تو جفا کرده ام.

عزیزم انبساطی که تو به لحظات می دهی به وسعت هستی است

حال ببین من چه حالی دارم

ببین برای یافتن کلامی که توصیف تو در آن بگنجئ چگونه پر پر می زنم.

اصلا چرا هر چه می اندیشم کلمه ای را که هم ارز خوبی هایت باشد نمی یابم؟

چرا، توهم رویاخیز من؟

چرا؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 1:27  توسط عاشق بی عشق  | 

بی جهت!

قلمی بی جهت که نوک آن فقط به عشق تو با سفیدی کاغذ آشنا می شود، و به امید دیدارت...

من متهم هستم

اتهام من قتل است

قتل قلم

و شکستن تصویر زیبای تو در ذهنم.

آری...

من متهم هستم

اتهام من قتل است و به فساد کشیدن پاکی کاغذ

می پذیرم بازپرس جان!

راست می گویی قلمم بی جهت است.

حال پرسش این است که جهت چیست؟

جهت من عشق است...

کلمه ای که حتی سیاهی را هم به رنگ در می آورد

آری

عشق من

اتهام من تویی...

می پذیرمت

حتی اگر جای گل لبخند

و لطافت به آغوش کشیدنت

پر از تیغ باشی

و البته برنده

یادت هست...

تو را به آغوش کشیدم که زخمی شدم

که اگر این نبود حال من این نبود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم آبان 1389ساعت 1:31  توسط عاشق بی عشق  | 

باور کن خالی ام!

مدتی است که خالی ام؛

از کلمه...

از تو...

از دوست داشتنت.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 2:4  توسط عاشق بی عشق  | 

سلام بر مرگ...

سلام بر مرگ...

اگر رسیدن به تو محال است؛

این زیباترین آرزوست.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 1:42  توسط عاشق بی عشق  | 

تیک تاک

هر ثانیه، 

یک ساعت.

هر ساعت، 

یک هفته.

هر هفته،

یک سال.

این تیک تاک ساعت زندگی من است...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 1:41  توسط عاشق بی عشق  | 

اسم زیبای تو...

این نه رنگ شب است که تمام این لحظات را دچار غمی زیبا کرده،

نه قلم شکسته و نانوان من،

تنها این نام توست که رنگ لذت را به تمامی این ثانیه ها آغشته کرده

عزیزم...

خلاصه ی تمام خوبی ها...

این نام زیبای توست

که حس نبودن را برایم به وجود آورده

و نشدن را

و چه کس می داند منظور من از نبودن و نشدن چیست؟

ولی تو می دانی...

یقین دارم

هم به دانستنت، 

هم به عشق بودنت.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 22:40  توسط عاشق بی عشق  | 

همه مرا ترک کرده اند

همه به جز؛ خیال تو

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 22:38  توسط عاشق بی عشق  | 

مطالب قدیمی‌تر